تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

دیروز یعنی یک شنبه ۲۹ خرداد هرچه برای اینجا نوشتم از بین رفت.

در اغاز اینو بنویسم منظور من از پست پیشین این نبود که دیگران رای ب

دهند یا ندهند. منظور من این بود نه اینکه هر کس به چهارتا چهره

سیاسی بومی یا جهانی توهین نکرد دیگر عاشق است و وبلاگ نویس

نیست.

خوشحالم از این که دارم بزرگتر می شوم ترسی از اینده ندارم و یاری دارم

مهربان و بزرگوار که چون همیشه پشتیبانم خواهد بود.باید دیروز را هم در

وبلاگم ثبت کنم دیروز با او بودم بسیاری از آرزوهایم انجام گرفت. ولی دریغ

که  چشمان زیبا و پرفروغ خسته بودند. اندک اندک دارم می شوم همان

فرهادی که بوده ام ارزو می کنم او هم شیرین چون عسلم باشد.

دیروز سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود یار مهربانم می خواست که

در وبلاگ خودش و خودم در این باره بنویسد .امروز که به نت امدم دیدم نه

پست زده و نه نظری برای کسی داده ولی نگران نیستم آرزو می کنم

حالش خوب باشدو بدون مشکل باشد.

نمی دانم کدام یک از جملات دکتر یا عکس هایش را انتخاب کنم؟؟؟ دکتری

 از سوی بسیاری  تنها برای سرکوب ناکامی هایشان یا گرفتن چندژست

روشن فکری مورد توهین و هتک حرمت قرار گرفته و می گیرد و واهدگرفت.   

 از همه کسانی که مرا دوست دارند سپاس گزارم و دوست شان دارم 

شادو تندرست و سربلند وپیروز باشید. حرف زیاد دارم برای نوشتن ولی

دیگر امکانات گذشته را ندارم. برام دعا و ارزو کنید که باز هم بزرگتر شوم. 

 

 هنوز هم شهر یار مهربان

دوشنبه ۳۰ خرداد ۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

در دوماه گذشته روزی ۱۶ ساعت انلاین بوده ام.بخش عمده ای از کارم نیز با سایت بلاگ فا بوده است.

چند پستی نیز در همین وبلاگ نوشته و فرستاده یا زده ام.سه سال است که توی نت فعال هستم هم

نوشته ام هم خوانده ام و هم خواهم نوشت و خواهم خواند.در هیچ کدام از وبلاگ هایم به مسائل

 سیاسی در هیچ زمینه ای نه سیاست داخلی ونه سیاست خارجی کاری  نخواهم داشت.

در فرهنگ ما پرسش وپاسخ شیوه ای که حضرت سقراط از ان برای شکست دادن سفسطه و سوفیسط

 ها  بهره می بردمحلی از اعراب ندارد.هرکسی از لاگ خود شود یار کسی

اینکه من کاری به سیاست ندارم برای این است که دانش اکادمیک این کار را ندارم. وابستگی حزبی

ندارم. عضو هیچ تشکیلاتی نیستم.و از بیهودگی  بیزارم.بدون در نگر داشتن تئوری های فروید بزرگ

هرکسی هرکاری انجام می دهد برای پاسخ دادن به احساسات و نیاز هایش می باشد.حال ما خوش

بینانه می گوییم ایرانی آخر فداکاری و از خود گذشتی است و هرگز در پی ازار هم میهنش نیست

در هر سایتی باشد وبلاگ همسایه را به تر از وبلاگ خود می خواند

همین اندازه برای وب گردهای تیز و روشن بین بسنده می کنه.تکینک من در وبنگاری و وب گردی این

است که چنان بنویسم که در بعد عمومی به کسی خسارت نزنم.در گذشته تا یکی پا روی دم وبلاگم

می گذاشت دوخمشو می گرفتم و تا ضربه فنیش نمی کردم کوتاه نمی امدم.اکنون با بدست اوردن

تجاربی در این زمینه به همه کس و همه لاگی گیر نمی دهم.

می توانستم این نوشتار را با تندی و خشونت بیشتری بنویسم ولی این نیز کار شایسته ای نیست.

برای نظر دادن به یک وبلاگ دست کم باید همان پستی را که می خواهی نظر بنویسی با دقت بخوانی

ومن این کارو هم نمی کنم. بخاطر موجی و نوسانی بودن وبلاگ نویسی ما نیز  مانند سایر کارهای

ماست.پس من اگر برای وبلاگی نظر میدهم دست کم صفحه نخست انرا می خوانم که یک پست در

میان شیرین کاری نکرده باشد. چون وبلاگ های ما عین خانه های ما هستند نه می توانیم وارد هر خانه

ایشویم نه هر کسی را به خانه مان بیاوریم.

کسانی که مرا عاشق خوانده بودند بدانند و اگاه باشند در باور من عشق یعنی آگاهی یعنی دانش یعنی

فداکاری یعنی ازادگی پس اگر در این چند پست که از دسترنج کیبورد فرسایی من هم نبوده اند وچند تا

عکس و  سروده از سرایندگان میهنمان بشیوه گرته برداری و کپی پیست بوده.کسانی برداشت کرده اند

من عاشقم برای این کشف کلفت به انها خسته نباشید می نویسم.

من از خودم نوشتم و هیچ گونه مطالعه و پژوهشی روی سایر بلاگران انجام نداده ام.بنظر من واپس

زدگی های عشقی شکست های عشقی دوودمانی یعنی اینکه جد ان در جد دارای نابسامانی

خانوادگی و راحت طلبی و آغوش خواهی و گذر از لمپنیسم به وپولتیک و دیپلمات افتخاری شدن

خانواده های وابسته نداره.

برای پیروزی همه وبلاگ نویسان که تا کنون در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده اند و اگر شناسنامه هایشان

دیده شود در ان روی پاسخ می دهند تنها در حماسه دوم خرداد شرکت کرده اند ولی باز هم در حماسه

های دیگر شرکت می کنند ولی خوب تحریم انتخابات و رفراندوم را هم می پرستند دعا می کنم.

از دستمال دست بودن بدم میاد هر نوع دستمالی و مال هر نوع دستی می خواهد باشد داخل پرانتز

دستمالیسم.خداوند عز وجل جیره های جنسی و ابکی و افیونیبعضی ها را قطع نکند که به عصیان

وبلاگی روی بیاورد.

آمین

فرسان ۲۷ خرداد ۱۳۸۴

شهریار   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

گر فرومایه کسان سنگ به جام تو زنند

شادمان باش که از رشک مقام تو زنند

 

 

سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۴

ساعت یک ونیم  نیمروز

شهر یار

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

عاشق و مجنونت شدم؛نخونده مهمونت شدم
كلي پريشونت شدم؛اما بازم نيومدي
قهوه ي فنجونت شدم؛شمع تو شمعدونت شدم
خاك تو گلدونت شدم؛اما بازم نيومدي
برف زمستونت شدم؛رسوا و حيرونت شدم
چك چك ناودونت شدم؛اما بازم نيومدي
افتاب و بارونت شدم؛اشكاي غلطونت شدم
عطر گلابدونت شدم؛اما بازم نيومدي
ماه تو ايوونت شدم؛خراب و ويرونت شدم
گل گلستونت شدم؛اما بازم نيومدي.........
 
 
ساعت۳ و ۱۳ دقیقه سه شنبه
۲۴ خرداد ۱۳۸۴
 
اخرین روز های  شهر  یار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

در همین وبلاگ لینک هایی هست که بی گمان از انها خوشتان خواهد امد

در گذشته من پیرامون خود و وبلاگ هایم بیشتر لینک های ادبی گرد می

اوردم ولی از هنگامی که شیوه افزودن لینک را اموخته ام بدون این که تنگ

نظری بخرج دهم درزمینه های هنری وخبری و ...نیزلینک هایی گذاشته ام

زیاد وقت شما را نمی گیرم با نام و اوا و سیمای بسیاری از بزرگان هنر و

سیاست و ادبیات میهنم از راه اینترنت اشناشدم .در این پست لینک دوتن از

 بزرگان ادبیان میهن عزیزمان را قرار میدهم تادوستان ادب دوستم نیز از انها

بهره مند گردند

با کیلیک کردن بر روی از تهی سرشار می توانید این قطعه را باآوای

 شادروان اخوان بشنوید.

از تهی سرشار...
جویبار لحظه ها جاری است
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و اندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم من
زندگی را دوست دارم
مرگ را دشمن
وای اما با که باید گفت این! من دوستی دارم
که به دشمن باید از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست....
شاعر: (م. امید« اخوان ثالث»)

و از زبان دیگران اسدالله امرایی که در ان می توانید داستان های کوتاهی از نویسندگان نامدار و گمنام رابا برگردان هایی زیبا بخوانید. درخواستی که از شما دارم این است که به وبلاگ یا وب سایت هرکدام از این بزرگان می روید دست کم با نوشتن دیدگاه تان یا یکی دوجمله به این عزیزان انرژی بدهید.

چنانچه عکس اقای امرای را بدست اوردم آنرادر وبلاگ خواهم نهاد

۲۲ خرداد ۱۳۸۴

شهر یار

ساعت ۶ و نیم عصر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدی

 

چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدی

 

زابتداي هفته من به جمعه چشم بسته ام

 

دوباره صبح، نه ظهر! غروب شد نيامدی

 

خليل آتشين سخن تبر به دوش ِ بت شكن

 

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي...

 

نخستین ساعت های یک جمعه که ارزو می کنم جمعه خوبی باشه ویاد اون جمعه تلخ ازیادهای ما دوتا پاک بشه

 

۲۰ خرداد ۸۴ شهر یار

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

نمی دانم چگونه این احساس را به وبلاگ منتقل کنم اکنون دارم با دو تا از بهترین یاران و رهنمایانم گفتمان می کنم.از وبلاگ هایشان دو نوشته یا سروده را انتخاب می کنم ودر وبلاگ می گذارم به همراه عکس و از خدا می خواهم که همیشه شاد و تندرست باشند.

 

کــــلــــبـــــه کــــوچـــــک جــــنــــگــــلـــی

هوا مه آلود بود. در جاده زندگی آرام و سبک پیش می رفتم...جاده ای که انتها

نداشت.در سکوت جاده آرامشی عجیب احساس می کردم!!! پیچ و خم های جاده تمام

شد...رسیدم به جایی که انتظارش را می کشیدم.همان کلبـه کوچک جنگلی...آهسته

گفتم:چند روزی اینجا استراحت می کنم...

 

اما ديگر دير بود..........

 
زانو زدم تا به درگاه خداوند دعا کنم

اما نه برای مدت طولانی

کارهای زيادی برای انجام دادن در انتظارم بود

پس سريع و با عجله دعا کردم

از جا برخاستم و به دنبال کارهايم رفتم

وظيفه دينی ام را انجام داده بودم و حالا روحم در آرامش بود

وقتی برای صحبت از خداوند و دين نداشتم

با اين همه مشغله به نظر مسخره می آمد

هرگز زمانش نرسيد

و من روزها و روزها تنها به کارهای دنيايی ام پرداختم

تا آنکه زمان مرگم فرا رسيد

وقتی زمان پاسخگويی به خداوند فرا رسيد

با چشمانی به زير افکنده در مقابلش قرار گرفتم

خداوند در دستانش کتابی داشت

کتاب زندگی

نگاهی به کتابش انداخت و فرمود:

نمی توانم اسمت را پيدا کنم

می خواستم اسمم را بنوسم

اما ديگر دير بود.....

اتش است این بانگ نای و نیست باد هركه این اتش ندارد نیست باد.

اتش عشقست ، كاندر می فتاد جوشش عشقست كاندر می فتاد.

مرسی مای گاد خدایا خیلی شکرت پروردگارا فراوان سپاس

۱۸ خرداد ۱۳۸۴ ساعت ۳ بامداد ما سه نفر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

ماشین زمان درست شده یا نه ؟یا این ماشین هم ساخته وپرداخته ذهن خلاق (نزدیک بود بجای خلاق

از صفت بیمار یا بد تر از ن سود جویم)رویا پردازانی است که توانایی ثبت رویاهایشان را داشته اند؟

ماشین زمان هرچه هست ،یا نیست من که انرا در اختیار ندارم.حوصله فریب دادن خودم را هم ندارم.

وگرنه بخودم می گفتم فرسان نیازتو نبوده که این ماشین را داشته باشی.

برخی حسرت روزهای گذشته را می خورند و می خواهند برگردند به دوران های پیشین ولی من مانند

جستجوگری که همه گذشته را کاویده و گمشده اش را نیافته و می داند که نبوده اگر بود ان راپیدا می

کرد.به هیچ قیمتی راضی به بازگشت به روزهای سپری شده نیستم.باهمه یادمانهای تلخ و شیرینی که

بر خاطرم نقش بسته.

ولی اگر ماشین زمان را می داشتم انقدر دکمه نکست ان را می زدم تا هنگامی که عزیزانم خشنود و

سرخوش  باشند وبرای ابد ماشین را از حرکت باز می داشتم ودکمه استپش را کلیک می کردم.

چند وقتی بود می خواستم پیرامون وبلاگ بنویسم ولی بخاطر خیل عظیمی ازآشقتگی ها این کار را

نکردم .طرح ان را در اینجا می نویسم که اگر روزی حسش بود پیرامونش کیبوردی بفرسایم.در جای

دیگری نوشته بودم که دارم  فراموشی پیدا می کنم.و باید بنویسم تا اندازه ای هم پیدا کرده ام

(فراموشی) اگر بخواهم نمونه بیاورم ،نظراتی است که برای پست های دوستان می نویسم همین که

دیدگاهم نوشته شد و چند ساعتی از ان گذشت هیچ نقشی از نوشته ای که برایش نظر داده ام در یادم

نمی ماند.

سه روز بود که در خواب و بیداری بدنبال نام اسماعیل خوئی می گشتم تا اینکه امروز یادم امد.

باید پذیرفت که زندگی همینی است که هست.بی گمان افلاطون نیز می دانست در ارمان شهرش

اگر اصول خرد رعایت نشود همه اندوخته های از میان می رود.بارها در رویاها خودرا انسانی نیرومند

انگاشته ام که هم دارای قدرت است و هم اقتدار و همه ادمهای نادان را از پهنه گیتی محو کرده ام

با در نگر داشتن اصول نسبیت سایه گستر بر همه زمینه ها. ولی بزرگترین ارزویم این است که تا زنده

هستم با نادان جماعت برخوردی نداشته باشم.در تند خویی و خودخواهی خویش تردیدی ندارم.

باورهایم درست یا نادرست با انها خو گرفته ام زیاده خواهی ها وزود خواهی ها از کودکی با من بوده اند

و تاپایان زندگی با من خواهد بود.این پست را بدون باز نگری می فرستم .دست اویز اینکه برای خودم می

نویسم را باور ندارم .همه ما برای جلب توجه و خوانده شدن یا دست بالا گرفتن راهکاری از سوی یکی

داناتر از خودمان می نویسیم .برخی روی به ادم خواری از نوع دوست خواری غریبه خواری مرده خواری

و حتی خود خواری و.... می اوریم ولی باز ادعای پوچ امانیست بودن و عاشق پیشه و داشتن دلی بی

 کینه را به زور پنجه و دندان هاوپوزی خونی می خواهیم به کرسی بنشانیم.

دوست دارم پولدار و دارا شوم بدروغ هم نمی نویسم که تمام جواهرات دنیا برای رفع نیاز هایم داخل

پرانتز از میان برداشتن نادانی و ناتوانی بشر انها را می خواهم نه نه نه من بقدری می خواهم که غیر

ممکن برایم وجود نداشته باشد. به اندازه ای می خواهم که با انها به بازی های خطرناک با ادمهای بازیگر

تر از خودم که می دانم مردانه بازی می کنند بازی کنم .مانند همه قمارهای که با قمار باز های مشتی

داشته ام .یک حرفه ای از نخستین حرکت همبازی می تواند بفهمد که طرف این کاره هست یا نه.

با همه اوازه و نامداری که داشته و دارم (خوش نامی و بد نامی )وگذشته ای که همواره به ان بالیده ام

دوست دارم هرچه زودتر به ان زمانهایی که گمانم از بابت عزیزانم اسوده باشد دست یابم .و برنده یا

بازنده بزرگترین بازی زندگیم گردم.

در پست پیشین یک داستان کوتاه از زهرا میمندی پاریزی کپی پیست شده است که از عاشقان ادبیات

درخواست می کنم انرا بخوانند راستی نام  نویسنده کتاب پیامبر دروغین که نمی دانم نامش را هم

درست نوشته ام یا نه را نیز فراموش کرده ام او نیز یک پاریزی در پی ناش دارد حتی باستانی اش را بیاد

می اورم ولی نام کوچکش را نه.

اگر برای بهتر شدن لینکدونی ترفند یا تکنیکی داشتید به من بگویید

زمان را که بلاگ فا می نویسد مکان هم شهریار

و موقعیت جهنمی ترین دورانی که تا کنون داشته ام  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 


میمندی متولد آبان‌ماه 59 کرمان است و از رشته‌ی ریاضی محض فارغ‌التحصیل شده‌است. مجموعه‌داستانی به‌نام "آقا ببخشید ما مرد خوردیم" از او در سال 81 توسط نشر نگیما منتشر شده‌که او را نویسنده‌ای با نگاهی پرسنده و کاوش‌گر نشان می‌دهد. به‌نظر می‌رسد او در آثار اخیر خود مسیر مناسب‌تری برای حرکت انتخاب کرده‌است. داستان‌های او سرشار از نگاهی عمیقا زنانه به زندگی‌ست. مجموعه‌ای از اشعار او نیز آماده چاپ است.

 


 

بيرون كجاست؟ | زهرا ميمندي پاريزي

روبروي قنادي گل‌ها؛ پسرها نشسته‌بودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابي‌مراد را پوست مي‌كندند. از چشمان‌شان دانه‌هاي اشك گلوله‌گلوله پايين مي‌چكيد و صداي فين‌فين‌شان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايين‌تر كشيد و به سمت‌شان رفت.
نورخورشيد از پوست‌طلايي پيازها رد مي‌شد. و جا به جا زمين را طلايي مي‌كرد.
صداي مراد همراه گرده‌هاي زغال از كبابي بيرون زد:
_هي پسرا چي كار مي كنين ؟ دست بجنبونين ديگه ……….ظهر شد .
نور خورشيد روي صندلي‌هاي ته كبابي افتاده بود. زن وارد كبابي شد و هنگامي كه جلوي مراد ايستاد سعي كرد صورت‌ش را پنهان كند .
-ببخشين آقا ؟…اين آدرس تو همين محله‌اس؟ پسرها از روي كنجكاوي سرك كشيده بودند كه ببينند زن از مراد چه مي خواهد. صداي دل‌نشين وگرفته‌ی زن آرام در گوش‌هاي مراد ريخته شد. يكه‌اي خورد و به سرعت سرش را از گوني زغال بيرون آورد .نگاهش سر تا پاي زن را كاويدو بدون آنكه به كاغذ نگاه كند اشاره كرد به در كبابي و سرهاي نيمه پنهان و چشمهاي كنجكاو پسرها و گفت:
-والا آبجي ما سواد درس حسابي نداريم.از شاگردام بپرس
نگاهش يك آن روي لب‌هاي زن گير كردو بعد انگاركه خجالت كشيده باشد دست‌پاچه‌دست‌پاچه سرش را در گوني زغال فرو برد وآب دهانش را قورت داد . چادر زن روي زمين كشيده شد وصداي خش خش چيزي در زير آن توجه مراد رابه خود جلب كرد .چند لحظه بعد مراد به جاي خالي زن جلوي در كبابي خيره شد و صداي زن را شنيد كه گفت:
- ببخشين آقا ؟ اين آدرس مال همين محله اس؟ .پسر ها كه نگاه سنگين مراد را ديده بودند خنديدند ويكي از آنها كار دو پياز را در قدح مسي روبر يش انداخت .كاغذ را از دست زن گرفت .دانه در شت عرقي از شقيقه راستش كش آمد تا زير چانه:
- نه !توي اين محله نيس ….مال اينجا نيس و همانطور كه كاغذ رابه زن مي داد
زبانش را به كركهاي نو رسته بالاي لبش كشيد. زن چيزي نگفت از آنها فاصله گرفت ..صداي خش خش توجه پسرها را هم جلب كرد
خورشيد داغ تر شده بود وسايه داشت از باريكه جلوي قنادي گل ها رد مي شد.
مراد داشت روپوش چرب و سياهش را مي پوشيد كه پسرها پيازهارا به داخل كبابي آوردند .
چند لحظه بعد زن به جاي خالي پسرها وپوستهاي پيازي كه بي هدف و سرگردان اين طرف و آن طرف ريخته شده بود برگشت .نور خورشيد با گل هاي ريز چادرش بازي مي كرد . سرش داغ شده بود . تنش گر گرفته بود. فكر كرد از سرو صداي خيابان است و يا از خستگي . دلش مي خواست برود اما چيزي مانعش مي شد.شلوغي خيابان كلافه اش كرده بود .همانجا روي لبه ي جدول نشست .
مراد كبريت را كشيد وكليد فن را زد. فن با صداي نا هنجار ي به كار افتاد .آتش گر گرفت . روي تن ذغال‌ها دويد و به آخر نرسيده خاموش شد. دود سفيد كه از دودكش بيرون آمد زن هنوز بر لبه‌ی جدول نشسته بود . .بوي كباب كه به دماغش رسيد سرش را به طرف كبابي چرخاند .دو مرد با نگاه‌هاي كنجكاو از جلويش رد شدند . .لبهاي صورتي رنگ زن درميان سياهي چادر جلوه خاصي داشت بوي عرق مردها با بوي كباب قاطي شد . زن از جايش بلند شد . قدمي به جلو برداشت اما نرفته ايستاد .دوباره نشست به اطرافش نگاه كرد .آدم ها به نظر ش عجيب مي آمدند.كش آمده بودند روی زمين بادهانهاي باز به او می خنديدند. صداي خنده شان اوج مي گرفت. سياه مي شد. مي آمد تا كنار پاهايش. چادرش را مي كشيد لختش مي كرد. سايه مي شد مي نشست روي تنش .عرق مي شد. سرش گيج رفت نتوانست طاقت بياورد. بلند شد چيزی درونش بزرگ می شد. داغ می شد . كبابی شلوغ شده بود.زن به داخل كبابی رفت. مراد او را شناخت.
= آبجی آدرسو پيدا كردی؟ زن من‌منی كرد و چادر را محكم به خودش چسباند. برجستگی سينه هايش چادر را لرزاند. مراد كلافه گفت: آبجی در خدمتيم!
و روبه يكي از پسرها كرد
- ببين خانم چی می خواد؟
مردی كه كنار پيشخوان ايستاده بود به طرف زن برگشت اما چون نتوانست چيزی از چهره و اندامش را ببيند سرش را برگرداندو به سرخی زغالها خيره شد. مراد به مرد اخمی كرد.زن بي توجه به اين همه گفت :
- پنج سيخ كباب لطفا
- می خوريد يا می بريد؟ شاگرد قد بلند پرسید و خنده كجي كرد .
- - می خورم.
زن اين را گفت و به ته كبابی رفت. آفتاب از روی صندلي‌های پلاستيكي قرمز رنگ افتاده بود كف موازييك‌ها. صندلی زير تن گوشتين زن ناله‌اي كرد و زن را در خود جای داد. چند مگس كه دنبال هم می كردند روی ميز كنار نمكدان پلاستيكی نشستند. دو تا از مگس ها روی هم سوار شدند و بقيه پرواز كنان به طرف سقف پريدند. زن به مگس ها خيره شد. آنها بی خيال از نگاه زن داشتند كار خودشان را می كردند. آهی كشيد و سرش را به عقب برگرداند. مراد مشغول چانه زدن با مشتری ها بود. شقيقه هاي پرمویش خيس عرق شده بودند.مراد سنگيني نگاه او را گرفت و به سمت زن برگشت .زن نگاهش را دزيد. مگس ها رفته بودند. رديف منظمی از مورچه‌های زرد كف موزاييك‌ها مشغول حمل ذره‌های گوشت سوخته بودند. زن خودش را روی صندلی جابه‌جا كرد. خنكی مطبوعی به زير چادرش پاشيده شد. به جای خالی مگس ها دست كشيد. كمی چادرش را از هم باز كرد. صدای مراد را شنيد كه گفت: «پسر بيا كباب خانوم ببر ...» ا سرش را كه بالا گرفت، مراد را ديد ايستاده بود و سينی كباب دستش بود. زن خودش را جمع و جور كرد. مراد سبيلش را جويد. پسرها در گوشی به هم چيزی گفتند و خنديدند.
- بفرما آبجی ... نوش جان
و رفت. زن آرام تشكر كرد و لرزید. اولین لقمه را كه در دهانش گذاشت، مگس ها به جاي اولشان برگشتند زن نفس عمیقی كشيد. خنده ها رفته بودند سرش آرام گرفته بود گذاشت تا هوای خنك به داخل چادرش برود. پاهايش را كمی از هم باز كرد و مشغول خوردن شد. آفتاب موازييكها را می ليسيد و جلو می رفت. صدای مشتری هايی كه می آمدند و می رفتند به گوش می رسيد و صدای مراد كه گه گاهی به پسرها چيزی می گفت و سرشان داد می كشيد.
كم كم كبابی خلوت شده بود. مراد فن را خاموش كرد. فن كه خاموش شد صدای پچ پچ پسرها به وضوح شنيده می شد. تعداد مگس ها بيشتر شده بود زن سينی پلاستيكی را عقب زد و با تانی از جايش بلند شد. رويش را كه برگرداند مراد با عجله خودش را به كاری مشغول كرد. دوباره گرمش شد و با دستپاچگی از پشت ميز كنار آمد.موقع رد شدن چادرش گير كرد. به ميز و از روی سرش سر خورد پايين . يك دسته مو از زير چادرش ريخته شد بيرون. روی شانه هايش. پسرها لبهاشان را ليسيدند. مراد سرفه ای كرد. آنها مشغول شستن سيخ های كباب شدند. زن به سرعت چادرش را مرتب كرد. مراد با سرو صدا قدح ها را جابجا كرد. دوباره لبهای صورتی از چادر بیرون زدند جلوی پيشخوان چرب و بدبود بود. مراد با صدای گرفته ای گفت: «مهمون ما باش آبجی! » و پيشبدش را باز كرد. سرخی زغال ها كمرنگ شده بود. زن ساكت و آرام جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد زير چشمی نگاهش كرد.
زن چادرش را تنگ چسبانده بود به شانه هايش.
مراد پارچه چرك آلودی را برداشت و مشغول پاك كردن پيشخوان شد. مگس ها هجوم آورده بودند دور قدح ها . مراد كلافه شده بود با پا زد به قدح ها صدای ويزويز مگس ها بيشتر شد. گره ای به ابروهايش انداخت و با سرعت بيشتری دستش را تكان داد.
= مهمون ما باش آبجی ... قابل نداره ...
پسرها با سروصدا كار می كردند اما تمام حواسشان به زن و مراد بود. مراد رو به پسرها غرولندي كرد و پسرها سرشان را پايين انداختند. زن دوباره گرمش شده بود. حرارت شديدی از درون چادرش بيرون می زد. حركتی نمی كرد و چيزی نمی گفت. آرام و خيره جلوی پيشخوان ايستاده بود. مراد كلافه و خسته گفت: «آبجی برو» برو مهمون ما باش... نوش جان! و برای اينكه به لبهای زن نگاه نكند به سراغ دخل رفت. با سروصدا آن را باز و بسته كرد.
ذره های سوخته گوشت بر شانه ی مورچه ها حمل می شد.و موزاييك‌های چرب و چرك‌آلود به حركت آن‌ها سرعت بيشتری می داد. زن عرق كرده بود . چيزي داشت درونش حركت مي كرد ،قد مي كشيد، خم مي شد . يك‌بار ديگر به مراد نگاهي انداخت . مراد سرش را كرده بود توي دخل. حتي بر نگشت به زن نگاهي بياندازد. زن راه افتاد. يكی از پسرها طوری كه مراد نفهمد گفت: «مهمون ما باش آبجی...» و بعد هر دو خنديدند . صدای خش‌خشی از زير چادر زن بلند شد. مراد به سرعت سرش را برگرداند. زن را ديد. ايستاده بود جلوی در خروجی و آدرس را گرفته بود توی دستش. پسرها مشغول شستن دست و صورتشان شدند. مگس ها به طرف سقف پرواز كردند. زن نبود.

- اوستا ما می تونیم بريم..
مراد سری تكان داد و پسرها رفتند. به سرعت دخل را كشيد. گيج شده بود. به ته كبابی نگاهی انداخت كسی نبود. از پشت پيشخوان كنار آمد. پاكت سياه‌رنگی روی زمين افتاده بود. پاكت را برداشت. يك مشت لباس زير زنانه و عطریكه از درون پاكت بيرون می زد ,غافلگيرش كرد. با عجله خودش را به پياده رو رساند. به دروبر نگاهی انداخت. بعد از ظهر گرم و آرام ريخته شده بود توی خيابان. چند قدمی به اطراف دويد. اثری از زن نبود نااميد و كلافه به داخل آمد. بوی چربی با بوی عطر می رفت كه قاطی شود. همانجا روی زمين نشست و به زن فكر رد. چيزی درونش كوچك می شد. پاكت را برداشت و در آغوش كشيد. بوی تن زن همه جا را پركرد .زغالها سرد و سياه شده بودند مگس ها چسبيده به هم روی ميز افتاده بودند.
پايانhttp://www.ghabil.com/article.aspx?id=299

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است 

 

از اخرین نوشته های فرهادی بی شیرین که گمان می کرد خود نیز شیرین است ولی فرهاد بودو تلخ نبود.هیچ کی مثل من نبود.هیچ کی مثل من نبود.

گفته و نوشته اند از سوختن هر ققنوس ققنوسی دگر می زاید.خرسندم که ققنوس نیستم.

 

شاید در بهشت هم فرشته نباشد ولی هرگاه به این وبلاگ می ایید به نقش فرشته های دنبال موس گیر ندهید به نفس فرشته بیاندیشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

قلبم بشدت درد می کنه حالم هم اصلاْ خوب نیست ولی می دونم روزی

مزه ارامش را خواهم چشید.به بسیاری از اهدافم رسیده ام اونایی را هم

که نتوانسته ام بدست بیاورم مانند مدارک انچنانی دانشگاهی برام مهم

نیست. البته از سوز هیچ کجا این حرفو نمی نویسم .

من همون فرهادی هستم که تا ۲۸ سالگی غرق در عیش ونوش ورویاو

رویا بودم وگمان می کردم تا ۱۸ سالگی بیشتر زنده نمی مانم ودر

ماجراجویی های پایان ناپذیرم مرگ را در اعوش خواهم کشید.

حوصله تایپ کردن ندارم این داستان کوتاه را از وبلاگ اقای اسدالله امرایی

برداشته ام واز این به بعد چه اینجا بازدید کننده ،خواننده و نظر دهنده داشت

داشته باشد چه نداشته باشد روزی یک بار ان را اپدیت می کنم.

از خانواده و دوستانم که این پست را می خوانند نیز درخواست می کنم

نگران من نباشند فرسان نت افت نداره ولی هرکی دعا بلده یا ارزو می

تونه بکنه ارزو کنه عزیزان خوشبخت باشند و من نیز از این زندگی که دیگر

ماجرای توان دگرون کردن حالم را نداره اسوده گردم.

۱۲ خرداد ۱۳۸۴ تهران

 

 

 

سه شنبه، 26 آبان، 1383


 

 

براي افتادگان

اريك جاير

اسدالله امرايي

توي پياله فروشي نشست وجامی را بين دست هايش  مي ماليد و دوعقربه ي خستگي ناپذير مثل دو دست به طرف ساعت دوازده در حركت بودند.ليوان را به لب برد و يك قلپ از آن سركشيد.به بازتاب آينه در پشت بطري هاي روشن خيره شد وبه چشم هاي قهوه اي زل زد كه اورا نگاه مي كرد.

آخرين قطره  را هم بالا انداخت و بعد به شستي جلو خودش اشاره كرد و گفت :"سالار اين دو سكه مال آن چشم هاست!"

به ساقي كه شستي اش را پر مي كرد و سر خم نمي كرد و بي اعتنا رد مي شد گفت:"ّبه سلامتي رفيق!"

با صداي بلند گفت:"خوب حالا وقتش است ."

اما انگار صداي جمعيت مثل سيلي به گوشش خورد:"براي سال نو و نااميدي و دردسرهايي كه مي آورد.براي دل هايي كه مي شكند وزندگي هايي كه از هم مي پاشد و ناپديد مي شود."

ليوان را سر كشيد و بعد با پشت دست دهانش را پاك كرد.

" به سلامتي شب هاي دراز و دلگير و كودكاني كه به دنيا نمي آيند و خانواده هايي كه هيچ وقت پا نمي گيرند."

از روي چارپايه سريد و در هواي برفي شبانه بيرون زد.يقه ي پالتو را بالا داد و دست در جيب راه افتاد.در خيابان كه مي رفت صداي گرم و محزون الد لنگ ساين را مي شنيد.برف رد پاي او را مي پوشاند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 


 بنای یادبود تو، شعر لطیف من خواهد بود، آنچه که چشمان آیندگان بارها و بارها آن را خواهند کرد.
You monument shall be my gentle verse, which eyes not yet created shall o'er read

 زنان به او عشق خواهند ورزید چون او زنی است با ارزش تر از هر مردی،

 و مردان به او عشق خواهند ورزید چون او کمیاب ترینِ زن هاست.

سه داستان کوتاه از مارکز بزرگ

عروسک پشت پرده صادق هدایت

برای خواندن نیاز به برنامه اکروبات ریدر دارید و باز هم به لینک های این وبلاگ افزوده خواهد شد

چنانچه وبلاگ هایی در زمینه لینک های که من در وبلاگ نهاده ام داشتید برای من بفرستید

امشب هم شیرین بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

من نوشتن در اينترنت را در اين ماه آغازکردم .بدون شرکت درهيچ کلاس آموزشی

هرچه را که اکنون ياد گرفته ام را دو کتاب اموزش کامپيوتر و اينترنت واز وبلاگ ها و وب

سايت ها اموخته ام.برخی سايت های فاروم دار بودند که برای نام نويسی در ان ها

نياز به داشتن ايميل بود.ومن ازنت بی خبر مانده بودم در شگفتی که اين ايميل

 چيست  که اينترنت همه وابسته اوست.

راستی امروز سالگرد درست کردن ايمیل توسط يکی از نزديکان من می باشد

او نيز بدون داشتن هيچ استادی اولين ايميلش را خودش درست کرده است.همچنين

امروز سالگرد زمين لرزه ای است که پس لرزه های ان  تهران را نيز لرزانده بود.

من اکنون در محل کارم هستم و انچنان که در خانه بودم و با فراغت کامل يا دوپينگ

يا سه پينگ های غير قانونی پستی به رشته کيبورد در می اوردم و به کيبورد زد خودم

کيبورد فرسايی می کردم اسوده خاطر نيستم.

دوست دارم که وبلاگ فرسان بلاگ فا  يعنی همين وبلاگی که پيش روی شماست را هم مانند

وبلاگ فرسان در سايت پرشين لاگ پر اوازه سازم ولی تا کنون نتوانسته ام به اين کار

بزرگ پاسخی دندان شکن بدهم.

در اينده از ماجراهای وبلاگ فرسان بيشتر برايتان خواهم نوشت سايت پرشين لاگ و

وبلاگ فرسان بصورت لينک در پايين امده اند ساير وبلاگ ها نيز در اينده بصورت لينک

در می ايند

 

سايت پرشين لاگ

farsan قسمت کنترل

 

 

بررسي آماری وبلاگ فرسا ن پرشين لاگ

شما 775 پست در وبلاگتان داشته ايد و 4999 نظر داده ايد.

 

اين وبلاگ تا اين هنگام لينکشان در ميان لينک دوستان من قرار دارند


دوستان: 3_kaleh_pok, abiedarya2002, ac_milan, adibzadeh, admin, afsoon1976, ahad, alijavan, alimoghava, ali_s, AREF58, asali, A_kian, a_n_g_e_l_sky, babax, badansaz, baharehkhanoom, BaKarevaneHoleh, baladokhtar, behnazkhanom, BehzadEsfandi, chawe, dandelion, danyal, darvishdarvish2001, delta, dena, dokhtardarya, dream, ebrahim-bagheri, elika, eli_m, emperatoor, eskadran_eshgh, fabi, farhad1985a, farsam, fidan, foumani, gharin, Goldoneh, gol_shan, HAMAYESH, hasty, hendoone, hetwan, hkarinpol, HOBAB, javanirani, jirjirak2, jordanak60, kalanjar, kasra_peyro, kharabat83, kimiya_starrr, Lahze, lidayefaal, LT_Hamid, mabod, macmanaman, mahopalang, marduk, masoud_starrr, matin_66, mayghan, mehdi5059, mehrban, meursault, mfo1, Milad19740617, mina1368, Minoo, mohammad_noveiri, moji, moonjoon, MorbidAngel, mostafa_sharifi, nanazi, nargesi, Nasimebahar, navidazadmanesh, nevisande, nima_gh, ninava, omidtalaei, orange, paeezan, panahandegan, paria_1136, parmidakoochooloo, pesarebabatayson, philsoophkoochouloo, pinky, proshat, QURAN, raul, royae-yass, safety, Sahray_e_Rose, samajoon, samanagun, sanaz, SangeSaboor, sarajoon, sarem, Sefid_Barfi, shapari, sharabi, shervinaval, Shirin_E_Farhad, sofist, stareh, sun, talharraz, tandis, tarlan, taymaz, tehrani, weblogger, xox, yani, Yasee, zamooneh, zaza.

 

من نيز در ليست اين وبلاگ ها قرار دارم
شما در ليست دوستان کاربران زير قرار داريد:
-nanazi, 3_kaleh_pok, 53amir, abiedarya2002, ac_milan, adibzadeh, afsoon1976, ahad, alesandro, alijavan, alimoghava, ali_beckham, ali_s, amindada, amirkkh, amiroghbatalab, amir_6519, amir_rayaneh, AREF58, asali, asemane_aby, azadehjooon, azizefarsan, A_kian, a_n_g_e_l_sky, babak21, babax, badansaz, baharehkhanoom, BaKarevaneHoleh, baladokhtar, balochzus, behnazkhanom, BehzadEsfandi, bighararan, bluelady, boofee_koor, brightmoon, chawe, dandelion, dani, danyal, darvishdarvish2001, delta, dena, divaneh, DIZI_SANGI_IRANI, dokhtardarya, dream, east_girl_2003, ebrahim-bagheri, elika, eli_m, emperatoor, eskadran_eshgh, fabi, face2face, falcon, farhad1985a, faribaoo, farsam, farzadneamati, feri, fidan, foumani, gharin, ghoyesabokbar, Goldoneh, Goleh, gol_shan, gomshodeh, habib56, handsome, hasty, hendoone, hetwan, Hier_Encore, hiseyn, hkarinpol, HOBAB, Hoda61, Honey, hrt2002, janigel, Javad-e-tanha, javanirani, jirjirak2, jokkhane, jordanak60, justice_for_all, kalanjar, karen55, kasra_peyro, khafan, kharabat83, kia, kimiya_starrr, Lahze, Lara, lidayefaal, LOGGER, LT_Hamid, mabod, macmanaman, mafmal_ramtin, mahopalang, mania, mansor, marduk, maryamehsas, masoud_starrr, mayghan, mehdi5059, mehrban, mfo1, Milad19740617, Mimo, mina1368, Minoo, mohammad_noveiri, mohsenhdi, moji, mokhzadan, moonjoon, MorbidAngel, mostafa_sharifi, mozhgan, msood, mysam, naghmeye_najoor, naimah, nakhastp, nanaz, nanazi, nargesi, Nasimebahar, nasrabadi_reza, navidazadmanesh, neeloofar, negineabadan, niki_18, ninava, n_i_c_e_g_r_i_l, omidtalaei, orange, paeezan, panahandegan, paria_1136, parmidakoochooloo, parsan, pesarebabatayson, philsoophkoochouloo, photoblogfarsan, pinky, pisha, proshat, Radsun, raminpirhashemi, ramiz, raul, REZA-N, roshanak02-, royae-yass, sabzehmeydan, safety, safir, sahara, Sahray_e_Rose, saki, samajoon, samanagun, sanan, sanaz, sanaz_techno, SangeSaboor, sarajoon, sarem, sarseporde, Sefid_Barfi, shapari, sharifzadegan, shervinaval, SHIMASHIMA, shimi, Shirin_E_Farhad, sofe, sofist, sotedel, stareh, tahmineh, talharraz, tandis, tarlan, taysoon, tehrani, weblogger, yani, zamooneh, zaza, zhaleh (200 total).

9 شما توسط کاربر(کاربران) ناديده گرفته شده ايد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

دوستان درود اصلاْ دلم نمی خواد کپی پیست کنم گرته برداری کنم یا دیر بدیر به این وبلاگ رسیدگی کنم

ولی نه تنها در اینجا بلکه در سایت های میهن بلاک بلاگ اسپوت و بلاگ اسکای نیز یا پست نمی زنم یا

هر از چند گاهی مطلبی از روی کتابی یا دفتری یا وبلاگی نوشته ودر وبلاگ قرار می دهم.

جز در سایت پرشین لاگ که در نامساعد ترین شرایط محیطی مورد توجه بوده ام با هیچ یک از سایت

های دیگر چندان اسوده نیستم.کاش ان اندازه روشن بینی می داشتم که بدانم گر بردبار باشم پیام

خداوند در اینجا نیز خواهد رسید. 


جوانمردا!
اين شعرها را چون آينه دان !
آخر ، داني كه آينه را
صورتي نيست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند ديدن
همچنين مي دان كه شعر را ،
در خود ،
هيچ معنايي نيست !
اما هر كسي، از او،
آن تواند ديدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گويي‚
”شعر را معني آن است كه قائلش خواست
و ديگران معني ديگر
وضع مي كنند از خود “
اين همچنان است كه كسي گويد :
”صورت آينه ،
صورت روي صيقلي يي است كه اول آن صورت نموده “
و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن
آويزم ، از مقصودم بازمانم



عين القضات همداني
 
تاریخو هم که اقای بلاگ فا خودش می نویسه دیدگاه های شما را هم که خودشمامی نویسید
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

امروز دوم خرداد بود .فردا سوم خرداد داد است.من فردا را بیشتر دوست دارم تا امروز. هنوز هم

که  اوای خرم شهر ازاد شد در جانم  می پیچد اشک در چشمانم حلقه می شود. چون هنوز با

این وبلاگ بدان صورت که بسان یک وبلاگ نویس حرفه ای برخورد کنم اشنا نشده ام زیاد ژست

وبلاگ نویسانه نگرفته و نمی گیرم.

اینکه در میهن مقدس و عزیز ما همه اقشار همیشه در صحنه های سیاسی و دیپلماسی حضور چشم

گیر داشته و دارند وخواهند اشت جهانیان را انگشت به چند جا کرده است یک به دندان خودشان و بی

خیال.

ولی من بنا به دست اویز های فراوان کاری به سیاست بازی سیاست زدگی وسیاست زندگی  سیاست

مردگی ندارم. دیدم دوم خرداد است گفتم بنویسم ای مردمی که روزی یا نیم روزی یا شبی یا نصف

 شبی این نوشته را خواهید خواند به هفت پیکر فلکی سوگند من به خاتمی رای نداده ام به هفت

اورنگ جامی من به خاتمی رای نداده ام.

به نیسان و مزدا سوگند من نام هیچ یک از روزنامه ها یا روزی نامه هیا دوم خردادی را نمی دانم.

می بیند تفاوت های وبلاگ نویسی را  من در http://www.persianlog.com/user/farsan تنها بجان

عزیز حنا سوگند نوشته و یاد کرده ام.ولی اینجا چون کسی حنا را نمی  شناسد من نیز باید کلی

درباره حنا توضیح بدهم و بنویسم حنا دختری بود که توی مزرعه کار می کرد و دوست داشت روزی

اصلاح طلب شود و ...

داشتم می نوشتم گرچه در خرداد ۱۳۷۶ من خیلی خوش بحالم بود و پیروزی یا شکست خاتمی

تاثیری در زندگی من نداشت ومن به او رای ندادم وهرگز تلاشی پیرامون ادبیات و نرم افزار های دوم

خردادی نبودم ولی شاید وقتی دیگر بخاطر اینکه در یک جدول جایزه دار خانه ای چند حرفی را پر کنم

روزی پای خاطرات اقای خاتمی نشستم. جان وبلاگاتون بجای اینکه به مطلب ابطحی یا دیگر وبلاگ

نویسان که پیرامون دوم خرداد می نویسند لینک بدهید به این نوشته بلینکید.

چون من می توانستم بنویسم  

دوم  خر        داد یعنی همون کاری که خر  سندی از گونه هادی یا نبودی از گونه ابراهیمی یا دوستی

در همین نزدیکی  می کند و افراد تیز هوش در می یابند همه کسانی که به خاتمی رای دادند 

مترادف دادن نه بی خیال اقا گرفتین گرفتین نگرفتین هم به بخش چپ لاگ حضرت حسین درخشان یا

 حسین ... این دومی را تازه اکتشاف کرده ام .

اما سوم خرداد  را روزی که خُرم شهر ازاد شد و مردم ایران همیشه ان را بیاد خواهند داشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 



گل مريم

نگاهم را نميفهمي

پشت اشكهاي شيشه اي گلفروشي

در احساس يخ زده باغچه

قطره قطره آب مي شوي

و من هميشه دنبال بوي تازه

به بن بست پنجره مي رسم

چقدر تو را دير چشيدم

روزي كه در تراكم سبز خاطره ها

لبخند برگهايت را ديدم

گل مريم !

به سايه شكسته سرو

و گيسوان آفتاب لم بده

باران كه ببارد

ريشه ات دوباره آغاز مي شود

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

فصل عشق


دوباره كوه نگاهي به عرش خواهد كرد
دوباره سايه هم آغوش نور خواهد شد
و زمين، تشنه گاه معني عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
و شعر، زمزمه راهوار انساني
و دست خاطر ما حلقه هاي بيداري
دوباره پنجه خورشيد جلوه خواهد كرد
دوباره آينه ها غرق نور خواهد شد
و زندگي طپش آشناي قلب يقين
و رنگ باور فردا طلوع آزادي
 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |