تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

 

چقدر حرف دارم برای نوشتن چقدر طرح دارم برای زدنهزارتا ده هزارتا صدهزارتا...  چگونه انها را

بیان کنم؟ وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی بخش بزرگی از زندگی مرا در بر گرفته  با اینکه از راهنمایان و

مشاوارن دانا و روشن بینی برخورداربودم دل خوش کردم به دوستانی مجازی که امکان دیدن بسیاری از

انها راهرگز نخواهم داشت.

اهنگ توجیه کردن ندارم ولی در خوداگاه و ناخوداگاهم وام دار کاربرانی هستم که هرچه اکنون فراگرفته ام

را عاشقانه و بدون چشم داشت به من اموختند.من که از ترس ویروس و هکر دلیری وارد شدن به دنیای

مجازی را نداشتم با شیرجه زدن در ان هراس سهمگین خودرا به نت رساندم و اگر چه چندین بار هک

شدم. چندین بار با هیاهو و بلوا حرفم را نتوانستم بزنم و نزدم ونخواهم زد ولی هرگز اموزش و عشق

های بلا عوض دوستانی که اکنون حتی نام ایدی ها یا نام وبلاگ هایشان را بیاد ندارم و نمی توانم از

همه انها تشکر کنم.

 تورا به یزدان دادگستر می سپارمو برایت ارزوی پیروزی و تندرستی می کنم اگر بخواهم دنبال خواست

حودم باشم باید بنویسم که هنوز نیز غیر ممکن برایم وجود ندارد و اگر کور سوی شمعی واری اورست

باشد به او دست خواهم یافت. هنوز هم امادگی قمار های بزرگ را دارم.ولی فرمانده تویی و من

فرمانبردارم.

 

 

 

 

 

 

آن روزها رفتند

آن روزها ی خوب

آن روزها ی سالم سرشار

آن آسمانهای پر از پولك

آن شاخساران پر از گيلاس

آن خانه های تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر

آن بامهای بادبادكهای بازيگوش

آن كوچه های گيج از عطر اقاقی ها

آن روزها  رفتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش ميكنم ؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو ؟
اين مباد
كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
درآسمان زندگيم مهر و ماه نيست
 بعد از من آسمان آبي است
آبي مثل هميشه
آبي
 

حميد مصدق

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

یاد روزهایی افتادم که توی خونه خودمون بودم واگه می خواستم پستی

بزنم که خودم خوشم بیاد و چند بار ان را بخوانم وبخندم یا بلبخندم زل

می زدم به مونیتور تا مونیجون از رو بره وازسوراخ های گوش و بینی و

دماغ ودهان و حتی چشمانم مطلب فوران کند .

ولی اکنون نه در شهر خودمان هستم نه در خانه خودمان نه در پیش

کامی جون خودمان.نزدیک به یک ماه است کیبورد فرسایی نکرده ام

وبلاگ ها و وب سایت های ادبی را مطالعه نکرده ام . به خیلی از

نویسنده پولدارها سر نزده ام.

و  دیگه دلم نمی خواد صبحانه مادرم برایم جوجه کباب بیاورد یا ناهار

 کله پاچه بخورم.دیشب برای اولین بار شلوار و زیر شلواریم را خودم

 شستم.پارسال به پدرم گفتم پدر جان من هم می خواهم کار کنم

گفت من کسی را می برم سر کار که لباس هایش را خودش بشورد

حتی اگر دستانش هم فلج باشند.یاد سال هزار و سیصد شصت و

نه افتادم که با پدرم در یکی از شهرستان های زیبای شمال شرقی

برای مدت کوتاهی زندگی می کردم و پدرم لباس هایم را می شست

در ان هنگام من حتی کوچکترین اندیشه ای در باره اینکه ایا این کار

درست است یا نه نکرده بودم.ولی دیشب دریافتم که من هم می توانم

یک شلوار جین و زیر شلواری را بشورم.

نسبت به بزرگترین هنر وتواناییم بی خیال شده ام دیگر دلم نمی خواهد

کشف تازه ای بکنم .فقط دوست دارم این روز های جهنمی پایان یابد.

و یک بار دیگر مزه خوابیدن و خواب دیدن و کابوس ندیدن را بچشم.

ارزو می کنم او و همه کسانی که به من مهر ورزیده اند و نیکی کرده

اند خوشبخت و دلشاد باشند.

واین پست نیز دیباچه و دروازه ای باشد بر نوشتن من انگونه که دوست 

دارم.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 

 چتر بارون



يه روز كه همراهيم اگه بارون بگيره

نم نم بارونم مي تونه چتر ما شه

يه شب كه بي سقفيم ميشه همسايه باشيم

با من و تو مهتاب اگه همخونه باشه



يه خونه غرق غصه س

يه خونه جاي خنده

يكي ميخواد جدا شه

اون يكي تازه دل ميبنده



يه روز روز جدايي

يه روز روز ِ رسيدن

يه روز به دل نشستن

روز ِ ديگه روز ِ دل بريدن



وقتي كه پاييزو توي بهار ميبينم

جز تو كي ميتونه گلِ گلخونه باشه

وقتي كه تنهايي ما رو از هم نگيره

هر جا كه ما باشيم مي تونه خونه باشه



يه خونه غرق غصه س

يه خونه جاي خنده

يكي ميخواد جدا شه

اون يكي تازه دل ميبنده



يه روز روز جدايي

يه روز روز ِ رسيدن

يه روز به دل نشستن

روز ِ ديگه روز ِ دل بريدن



هرگز فراموشت نخواهم کرد و باز هم از خدا هماني که شما وپدرم خيال مي کنيد من ندارمش سپاسگزارم که مرا با شما اشنا کرد.

مراقب خودت باش

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

روزگار غریبیست وبلاگ جان!

در بلاگفا وبلاگ هایی هست که در انزوا روح را اهسته اهسته می خورند

بلاگرانی هستند که می خواهند خودرا از هرچه رجاله و لکاته است دور گردانند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |