تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

دارم در وبلاگ فرسانhttp://www.persianlog.com/user/farsan

می نویسم

خوشبختانه ارامش و نظم و قانون به سایت پرشین لاگ باز گشته

 

در این سایت یک وبلاگ است که در باره کتاب می نویسد در اینده

 

لینک انرا در وبلاگ خواهم نهاد.

 

و هراز چند گاهی هم لینک کتاب های اینترنتی را به شما

خوبان پیش کش خواهم نمود.

 

وکتاب با کاروان حله را که دارم در وبلاگ با کاروان حله می نویسم یعنی تایپ می کنم

در گذشته دکتر  زرین کوب انرا نوشته اند من تنها انرا تایپ می کنم

 

می توانید با کلیک به لینک های  وبلا گ من هم  یعنی همین وبلاگ کلی برای خودتان جشن بیگرید

بزودی هم در این وبلاگ دگرگونی هایی اعمال خواهد شد

 

وقت خوش خوبان و نیکان ارجمند 

می توانید در سایت پرشین لاگ هم عضو شوید

بدرود  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت "آزاده" گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.

ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:

- "يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!..."

تجويدی در گفتگويی که با او داشتم گفت: "آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد

 

هایده یک

 

سی ام دی ماه امسال، پانزده سال از مرگ نابهنگام "هايده" خواننده خوش صدای موسيقی سنتی می گذرد. خواننده ای که آن گونه که بايد و شايد در باره اش صحبت و داوری نشده است.

در سال های پس از انقلاب، ميان 1360 و 1368 و شايد به سبب ترانه های غميادانه (نوستالژيک) وطنی که می خواند، روز به روز بر شمار طرفدارانش در بيرون از ايران افزوده می شد، هر چند که در خود ايران نامش حتی از فهرست کتاب های مرجع زدوده شده بود

 

از همين روی برای يافتن زندگينامه دقيق او سر در هر منبع موسيقائی فرو برديم که در اين سال های اخير تعدادشان نيز زياد شده است. چيز دندان گيری نصيب مان نشد. مثلا زاد روزش و زندگی پيش از خوانندگی اش را در اين منابع نيافتيم، ولی در همه آن ها به "تحقير" و تکرار آمده که نام اصلی اش "سکينه دده بالا" بوده است. گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود!

هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به "کاشف صداهای ناب"! البته صدا ها راکشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا "رنود" آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در "مخالف سه گاه" و در پيوند با شعری برانگيزاننده از "رهی معيری" آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه "تجويدی - معيری" را تاثير بيشتر بخشيده است

 

متن اين ترانه که "آزاده" نام دارد، آخرين کار موسيقائی " رهی معيری" است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت.

 

 

راه ديگر

هايده، اگرچه در سالهای پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت "بازار" قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزشها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند:

"جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد

 

هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح "مردمی"، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه "مردمی" شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!

مهاجرت به "شهر فرشتگان" (لس آنجلس) پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزشها نمی انديشند و تنها "تفريح و سرگرمی" می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از "تفريح و تجارت" موسيقی معروف به "لس آنجلسی" به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد

 

اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای "بی صدائی" و "بد صدائی" خود، نفس ارزش است!

هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از "پريسا" و "هنگامه اخوان" پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند!

صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است.

هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان "وست وود" لس آنجلس به خاک سپرده شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

تجويدی خود در يک گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت "آزاده" گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است.

ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:

- "يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/
تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/
گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/
مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/
خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!..."

تجويدی در گفتگويی که با او داشتم گفت: "آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ... هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد

 

هایده یک

 

سی ام دی ماه امسال، پانزده سال از مرگ نابهنگام "هايده" خواننده خوش صدای موسيقی سنتی می گذرد. خواننده ای که آن گونه که بايد و شايد در باره اش صحبت و داوری نشده است.

در سال های پس از انقلاب، ميان 1360 و 1368 و شايد به سبب ترانه های غميادانه (نوستالژيک) وطنی که می خواند، روز به روز بر شمار طرفدارانش در بيرون از ايران افزوده می شد، هر چند که در خود ايران نامش حتی از فهرست کتاب های مرجع زدوده شده بود

 

از همين روی برای يافتن زندگينامه دقيق او سر در هر منبع موسيقائی فرو برديم که در اين سال های اخير تعدادشان نيز زياد شده است. چيز دندان گيری نصيب مان نشد. مثلا زاد روزش و زندگی پيش از خوانندگی اش را در اين منابع نيافتيم، ولی در همه آن ها به "تحقير" و تکرار آمده که نام اصلی اش "سکينه دده بالا" بوده است. گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود!

هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به "کاشف صداهای ناب"! البته صدا ها راکشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا "رنود" آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در "مخالف سه گاه" و در پيوند با شعری برانگيزاننده از "رهی معيری" آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه "تجويدی - معيری" را تاثير بيشتر بخشيده است

 

متن اين ترانه که "آزاده" نام دارد، آخرين کار موسيقائی " رهی معيری" است که در تب بيماری آن را سروده و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت.

 

 

راه ديگر

هايده، اگرچه در سالهای پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در خدمت "بازار" قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزشها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند:

"جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند... زندگی غير از اين را اجازه نمی داد

 

هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح "مردمی"، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه "مردمی" شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!

مهاجرت به "شهر فرشتگان" (لس آنجلس) پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر به ارزشها نمی انديشند و تنها "تفريح و سرگرمی" می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از "تفريح و تجارت" موسيقی معروف به "لس آنجلسی" به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد

 

اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای "بی صدائی" و "بد صدائی" خود، نفس ارزش است!

هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود سرنوشتی بهتر از "پريسا" و "هنگامه اخوان" پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند!

صدای هايده و برخی از ترانه های "غميادانه" او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است.

هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان "وست وود" لس آنجلس به خاک سپرده شد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

عید سعیدقربان بر همه بندگان مخلص خدا مبارک و میمون باد.

امروز چقدر این روز سعید را به عزیزان شاد باش گفته باشم خوب است؟

یک بار آمدم بگویم عید سعید قربان مبارک گفتم عید غدیر قربان مبارک

ویکی یکی درباره عناوین تیتراژ پست توضیح می دهم.

دیروز رفتم خدمت پدر جان تا درباره یک معامله اقتصادی با او همفکری

کنم.چشمتان روز بد نبیند همه  فرصت های بالقوه من و برادرانم

را یکی یکی برشمرد و چندین بار گفت از دست هیچ کداممان راضی

نیست.

می گفت باید الان هرکدام از شما مردان مشهوری در دنیای هنر و

سیاست ودیانت باشد اما متاسفانه نیست

دوساعت تمام در محضر پدر جان بودم و تکیه کلامم شده بود خدا بزرگ است.

ومصلحت نبوده واگر من فلان می کردم سرم را زیر اب می کردند و این

قبیل توجیهات.

پاسخ دندان و دنده شکنی به من داد و گفت.

همه اینها درست در بزرگی خدا هیچ تردیدی نیست.و گیرم که تو

( یعنی من فرسان )در سنگر دانشگاه یا هر مقامی اعدام می شدی

انگاه من می گفتم پسرم در راه اعتلای قران و اسلام وایران کشته

شده است

الان چه ؟خودت می دانی چکاره ای ؟

امدم بگویم وبلاگ نویس هستم.که خودش بحث را کشاند به اینترنت و

تلفن وکامپیوتر. وگفت من از نحوه کاربری (دیدم ای بابا پدر جان و 

اصطلاحات کامپیوتری )شما و بهره وری از تلفنتان هم راضی نیستم.

می گفت می شود از هرکدام از این ابزار کلی پولزایی نمود.

گفتم پدر جان همه این حرفها درست اما کار نیست و اینجوری

وداستان تکراری و شیرین خودساختگی شان را باز هم برای چند

هزارمین بار از اول تعریف نمودند.

می گفت من همین الان  حاضرم از صبح تا شب به نظافت هر نوع

مکانی بپردازم شب هم بهترین لباسم را بپوشم و به مجالس خیلی

رسمی بروم.

از مدیریتش ونماینده چند هزار کارگر بودن گفت.از ظلم وجور هایی

که درشرکت های امریکایی کشیده بود گفت.

پس از اینکه نام امریکا بمیان امد گفت که جرج دبلیو بوش یک حیوان

خون اشام است یک گرگ است و گفت که مقام معظم رهبری خیلی

کارش درسته. 

گفتم پدر جان می خواهم بروم تهران کار کنم .نگاه پدر اندر پسری نمود

وگفت اگر بخواهی کار کنی در همین شهر هم میتوانی کار کنی

ومشکلات زندگی در تهران بزرگ را برای چندمین بار برشمرد.

ایکاش دست کم چندروز روی این پست کار کنم وسپس ان را بفرستم.

در نهایت هم گفتم پدرجان ریش هایت را با ژیلت می زنی گفت نه

اصلاْ هم از این ژیلت خوشم نمی اید اگر می خواهی برای خودت

برش دار.

خیال کردم دارد شوخی می کند زیرا ژیلتش که اکنون ژیلت من شده

از ژیلت یکی از دوستان وبلاگ نویس هم بهتر است.

بعدش هم بگونه ای نامحسوس گفت که ممکن است در پروژه جدید

مرا ببرد سر کار (شما هم دعا کنید پروژه جدیدش زود اغاز شود

وبخوبی و خوشی وبا خیر ومنفعت پایان یابد قول می دهم

در هتل استقلال تمام هزینه های گردهمایی را خودم متقبل شوم)

اما داستان اقای دکتر مهدی بوترابی و حسین درخشان

همانطور که می دانید جناب اقای دکتر بوترابی در روز سوم دی ماه

افتخار دادند و در گردهمایی ما شرکت کردند یک نطق کوبنده و

تاریخی هم ایراد نمودندوالطاف لطیف دیگری که اعمال نمودند.

وحسین درخشان که در پست پیشین در بلاگ فا در باره او چند خطی

نوشته ام گیر سه پیچ داده به اقای دکتر بوترابی و نوشته که این

اقا از قیافه اش پیداست حزب ال است

هنوز برای حسین درخشان نظر ننوشته ام اما همه نظرات را که برای

نوشته اش در باره اقای بوترابی نوشته اندرا خوانده ام.

برایم خیلی جالب است که این اقای بحر العلوم از روی قیافه یک نفر

وحشیانه هرچه ازکیبوردش بیرون می اید می نویسد.

پس از این می خواهم در وبلاگهایم درباره مسائل روز باشیوه فرسانی

بنویسم .من از نظرات و نوشته هیا اقای درخشان متوجه شده ام از ان

 تیپ ادمهایی است که همیشه در حال نق و انتقاد می باشد.

بیچاره اقای درخشان اگر چشمش به این ننوشتار بیافتد وبخواهد مرا

مورد نق وانتقاد قرار دهد قیافه اش بسیار دیدنی خواهد بود.

زیرا فقط خودم می دانم چی و چرا نوشته ام.

اکانت نامحدود بنده نیز از گردونه اعتبار خارج شد.

تیم فوتبال پرسپولیس هم برنده شد وباز هم پیکان پنچر گردید.

والنتاین هم دارد غمازانه از راه می رسد.

ایا من امسال والنتاینه ام را خواهم گرفت؟

من و جناب اقای ابطحی نیز دارای مشترکاتی هستیم که تنها

یکی از ان اشتراکات را می نویسم هردوی ما پس از هک شدن

هنوز می نویسیم.

وبخاطر نداشتن اکانت نامحدود وقت بیشتری برای خواندن وبگردی هایم

پیدا کرده ام.

واخرین خبر قرار است من مسئول اموزش اینترنت در یکی از مراکز

دولتی شوم(چه شود)

در همان بخش نیز من سایر رشته های کامپیوتر و ای تی را فرا بگیرم

باید از این به بعد بجای سایت های ادبی اجتماعی بروم سروقت سایت های اموزش کامپیوتر و اینترنت

عکس اقای بوترابی را هم همه باهم ببینید

  

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |