تبليغاتX
کیبوردفرسایی های فرسان

کیبوردفرسایی های فرسان

من هم فرهادم هم شیرین چنان که مولانا هم لیلی بود هم مجنون خویش.

دکتر بوترابي
اي کسانيکه دکتر بوترابي را از نزديک ديديد

شما نيز متوجه شده ايد که اين اقاي مومن و محترم و جنتلمن و مودب و موقر

چندروزي است که نامش بر سر وبلاگها و وب سايت ها افتاده است.

مي دانم با يک برخورد نمي توان اقاي بوترابي شناس شد.

من درنگاه نخست جز اينکه به مذهبي بودن اين اقا پي بردم چيز ديگري

دستگيرم نشد.پس از اينکه سخنران شد دريافتم که ادم باهنري است
(تامرد سخن نگفته باشد)
وصراحت وقدرتو صلابتش و حاضر جوابي و تسلطي که در سخنوري داشت

مرا تحت تاثيرقرار داد.

دوستاني که دران جمع بودند بياد دارند  تيکه اندازي و شوخي هاي ادبي

 که اقاي دکتر بکار برد.

ومن جواني که هميشه يک گلادياتور ديالکتيک بوده ام در برابر ان بزرگوار سکوت

کردم .چون مي ديدم حق با اقاي دکتر است از نظر عقلي حق با او بود.

ليکن توجيه يا دفاع هم نکردم فقط بخودم گفتم يادم باشد

که بعد از اين بيشتر مراقب باشم.

از دست ايشان هم رنجش ندارم

 نظر موافقان و  مخالفان اقاي دکتر را هم با دقت خوانده ام.

بي گمان اقاي دکتر هم چشمشان به ان نوشته ها افتاده است.

درسايت اقاي حسين درخشان نظرات موافقين و مخالفين اقاي دکتر بوترابي بدون

سانسور نوشته شده بود.ايکاش اقاي حسين درخشان اينچنين به همه کس و همه چيز

گير نمي داد با همه احترامي که براي حسين درخشان قائل هستم يک علامت سوال

بسياربزرگ برايم بوجود امده.

اين چه خردمند و منتقد و اگاه اجتماعي سياسي است که با ابزار متعصبانه و

سنتي از نوع کهنه شما بخوانيد عصر حجري مي خواهد تاثير گذار باشد.

حسين اقا من هيچ ادعايي ندارم اما يک مسئله را خوب مي دانم

با توهين و جو سازي هيچ کاري نمي توان انجام داد البته از نوع مهم وگرنه

هميشه عده اي بوده و خواهند بود که دست به ترقه بازي بزنند.

دوست دارم ببينم چند سال ديگه حسين درخشان کانديد چه نوع پست و مقامي مي

شود وچه تيپ هايي به او راي مي دهند.

اي خدا من کي مي خواهم به کسي راي بدهم؟
 

اين نوشتار با سرعت برق و باد نگاشته شده و هيچ گونه رعايت از گونه هاي ادبي

وپژوهشي در ان انجام نگرفته تنها ايده و نظر من بود در باره دو تن از غول هاي اينترنتي

اگر کش و قوس پيدا کرد من هم  متناسب تر مي نويسم.

 

http://itiran.net/archives/001266.php

http://i.hoder.ws/archives/2005/01/050113_013173.shtml

در گوگل عکس اقای دکتر یافت نشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

زمانی نچندان دور همه فکر وذکرم این بود که می مطلبی عکسی خبری گزارشی برای وبلاگم تهیه کنم.

اکنون هیچ شوقی نیست هیچ ذوقی نیست گر هم هست

دگر تشویقی نیست.

نشسته ام توی خانه وسوار بر اسب رویا با عسل در قصر

مجللمان مانند قهرمان های دوره رمانتیک خاک بر سر می کنیم غم ایام را.

درحالیکه روزگار است که با سرعت قالیچه سلیمان بر سپهر زندگیمان میگذرد.

چنانچه تا پایان این ماه کار مناسبی گیر نیاورم.

به بزرگترین قمار ها روی می اورم.یاد زمستان های خوزستان وشب نشینی ها وبازی ۲۱ افتاده ام.

می خواهم کازینو های اینترنتی را قرق کنم باید یک حساب بانکی بین المللی  یا کارت اعتباری معتبری دست وپا کنم.

شاید هم رفتم با همین قمار باز نماها ی غیر اینترنتی بازی کردم.

اما صادقانه دوست ندارم وارد این بازی ها شوم.فقط بخاطر عسل وفرهام

نمی خواهم انها با چنین پول هایی امورات بگذراند.

این پست هم دارد طولانی میشود اما دریغم مای اید

سروده وچکامه سیمین خانم داخل پرانتز دانشور را

در این پست ننویسم.

اگر سروده احمد عزیزی را نخوانده اید حتماْ بخوانید

بسیار زیباست.  اقایون وخانمهای متاهل لطفاْ در بارهزندگی زناشویی از تجاربتان در اختیار من بگذارید.

با اینکه در پاکی ونجابت عسل هیچ تردیدی ندارم اما خیلی نگران او هستم.

از خودم بدم می اید چرا من باید چنین مهوشیاز خدا بخواهم واو هم

خواسته ام را براورده سازد.ومن نتوانم  یک ماشین تشریفاتی  ۶ در

ضدگلوله با چند بادیگارد برای عسل فراهم کنم.

چرا؟

ویک پیام برای مجردها دارم هرگز ارزوی داشتن همسر زیبا نکنید. 

 

 

ديدار

چه مي بينم ؟  خدايا !  باورم نيست

  تويي :  همرزم  من !‌ هم  سنگر من

 چه مي بينم  پس  از يك چند دوري

  كه  مي لرزد  ز شادي  پيكر من

  تو را مي بينم  و مي دانم  امروز

  همان  هستي  كه بودي  سال ها پيش

 درين چشم  و درين  چهر و درين لب

 نشاني  نيست  از ترديد  و تشويش

  تو رامي بينم  و مي لرزم  از شوق

 كه دامان  ت را ننگي  نيالود

 پرندي  پرتو  خورشيد  ، آري

 نكو  دانم  كه با  رنگي  نيالود

  تو را مي دانم  اي همگام ديرين

  كه چون كوه گران   و استواري

  نه از توفان  غم ها مي هراسي

  نه  از سيل حوادث  بيم داري

  غروري  در جبينت  مي درخشد

  نگاهت  را  فروغي  از امیدست

تو مي داني ،  به هر جاي  و به هر حال

  شب تاريك را صبحي  سپيدست

  ز شادي  مي تپد  دل  در بر من

  به چشمم  برق  اشكي  مي نشيند

 بلي ،  اشكي  كه چشمانم  به صد رنج

  فرو مي بلعدش  تا كس  نبيند

قالب و حال می کنید روی صفحه راست کلیک کنید ببینید  چه اتفاقی می افتد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

دوست عزیز مان مسعود استار امروز بسوی کشور روسیه

پرواز نمود جهت برگزاری مسابقه فوتبال از همه شما می خواهم

برای پیروزی تیم ملی فوتبال جوانان و موفقیت اقا مسعود و سربلندی میهن اسلامی مان دعا کنید

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

 درود

پیش از خواندن این شعر زیبا

به اگاهی شما می رسانم امروز سالگرد درگذشت مهندس مهدی بازرگان

و خروج محمد رضا شاه پهلوی از ایران است.

زایمان سوز

خسته شد دستم روانم تیره شد

وای لکنت بر زبانم چیره شد

لعنت خشم وتب کین برتو عشق

سوختم بشعله نفرین بر تو عشق

لعنت مصروع وسرخ لاله ها

برتو ای جادوگر تب خاله ها

من فواحش را کنار راهها

دیده ام با هاله ای از اهها

زخم صد ها کینه در آوازشان

خنجری درسینه های بازشان

دیده ام من شاعران را رنگ زرد

زیر پلها در پی یک بسته گرد1

من زنی را در میان زرورق

دیده ام با دیدگان مستحق

من زنی دیدم که مویش را فروخت

خالی شب های شویش را فروخت

سکته کن ای شعر!انسان تیر خورد

سرنگون شو واژه!گل شمشیر خورد

اه این غبن فروش یک تن است

این کبودی های چشم یک زنست

مرگ بر آیینه:مسموم نگاه

مرگ برتصویراین بغض سیاه

ساعتی ÷یش از دبستان شلوغ

دختر اویخت خودرا بربلوغ

دختران در عصر عسرت نارسند

دختران در این تنستان بی کسند

تهمت این قرن بی نیلوفرست

لکهءحیضی که نامش دخترست

دختران درقصر مردان برده اند

دختران عصر مادر پرده اند

رنج بیگاریست اشک وآهشان

عشق اجباریست اردوگاهشان

مثل حیوانی نجیب وخانگی

عشق میورزند در بیگانگی

عشق امازیریک دالان غبار

عاشقی اما به اسمی مستعار

عشق وقتی ترنباشد جامداست

عالم این عشق بی شک عامدست

عشق مثل عادت ماهانه نیست

لاجرم این عشق آگاهانه نیست

عشق مثل روح تن را میخورد

مثل بز برگ بدن را می خورد

این جنین نه ماهه ونه روزه نیست

این جنین جز زایمان سوز نیست

زایمانی از سرودن سخت تر

دردی ا زا یان درد بودن سخت تر

عشق جامد عشق میزوصندلیست

عشق بایک مشت سنگ صیقلیست

جامدان معشوقهاشان پیکرست

عشقشان اندازه یک بسترست

عشق جامد چیست عشق بی هراس

عاشقی با جره های اسکناس

عشق جامد یک عروج ناب نیست

عشق جامد متحدبا خواب نیست

عشق باید شیون وزاری کند

اشک باید عشق را جاری کند

عشق تر رنگ بهاری دیگرست

عشق اشک آمیز یک عشق ترست

چیست عطر یاس؟آه عاشقان

صبح فروردین نگاه عاشقان

عشق تر خون گلوی عاشق است

عشق تردرجستجوی عاشق است

پرت کن آیینه را تا قعر آه

عشق تر اینست:تقطیر نگاه

عشق ترممزوج زخم وزمزمست

عشق تر یک مریمستان شبنمست

عشق تر را بارگ گل می برند

عشق تر رابا دوبیتی می خورند

عشق تر جوشناده اشک وگلست

عشق تر معجون زلف وسنبلست

عشق تر ریواس کوه رازهاست

عشق تر سرمایه آوازهاست

عشق تر را درسمنگان دختران

خام میخورند با نیلوفران

عشق تر حلاج را خون میدهد

آدمی را بید مجنون میدهد

دشت ایل فالبینان عشق تر

کاسه صحرانشینان عشق تر

عشق تر رادرزمانهای قدیم

خشک میکردنددر صحن نسیم

تانمیرد عطر در ایوانشان

تانخشکد دست تابستانشان

رخش اینجامعبرتهمینه شد

بیدل اینجاغرق در آیینه شد

خاک حافظ را به عشق تر زدند

شمس را در این هواخنجرزدند

وای براین روزگار مقتصد

وای بر این عشقهای منجمد

وای بر عصرجمود عشق تر

وای بر ویرانی دست بشر

وای برانان که درکوه صعود

برنمی چینند برگی از شهود

زلفشان آیینه دار شانه نیست

در بهاریادشان پروانه نیست

وای بر انان که در شخم خطاب

غافلند از بذر زیبای جواب

غافلندازبرگ تقویم جمال

خون نمی ریزند روز عید خال

موی سر را رنگ افیون می زنند

برسرپیری شبیخون میزنند

عینک تک بعدی شک بر یقین

چشمشان کور است ازچشم آفرین

وای بر آیینه های پیرشان

وای بر بیماری تصویرشان

ازبه بیداری چکیدن عاجزند

ازشقایق را شنیدن عاجزند

فراغند از عشق از گل از غروب

شب نمی خوابند با یک عطر خوب

وای بر آنان که مشغول منند

در پی ته استکانی از تنند

وای بر امساک آن چشم خسیس

که نشد در زیر یک اندوه خیس

وای بردستی که درجیب حواس

می نشیند در کیمن اسکناس

تابگردد در خیابان بلور

تابیندازد گناهی را به تور

خشکسالی لبخند

ای زنان خلوت ایینه ها

شیرتصویرم دهید ازسینه ها

ازشکرهایتان قندم دهید

جرعه ای لالای لبخندم دهید

مادرمن در جوانی مرده است

مادرم را سیل پیری برده است

مادرمن دورازاین اقلیم هاست

مادرمن درگل جاجیم هاست

من ندارم سایه بانی برسرم

خواب در گهواره بی مادرم

نهراشکم غرق دم جنبانک است

برلبانم حسرت پستانک است

روح مرجانها پری های منند

قصه ها نامادری های منند

مادرمن سالهادرپرده بود

مادرم با شهربانو برده بود

پرده ی مارا زمانها برده اند

مادرم را داستانها برده اند

خوب یادم است آن شب مثل روز

زوزه میرقصید دور گرد سوز

بعد پر شد خانه ما از شغال

مادرمن صیحه ای زد در سفال

 

آه

 

یاران ارجمند فکر می کنم برای زیباتر شدن وبلاگ بهتر است

از خودم ننویسم یا اگر می نویسم

نوشته ای باشد که عاری از احساس و عاطفه

باشد و تنها دارای ارزشمندیها وزیبایی های  ادبی

باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

دوماهي بود كه كوچكترين توجهي به كامي جون نكرده بودم.آه كامي جون از نهادم برخاسته بود

تا اينكه امروز به مرتب نمودن كامي جون پرداختم. البته چند هفته اي زمان لازم است تا كامي جون

من يك كامي خوش تيپ وتند وتيز  شود. كامي يك پسر نيست كامي يك رايانه است

خوشبختانه بيشتر دوستان دارند در اينجا جمع مي شوند.واين پيامي است براي اقاي بيل گيتس

كه اي بيل گيتس اي پول دار اي جوان خوش شانس ما داخل پرانتز يعني من و اميد و سعيد و يا حميد (وهمه دوست پسر هايم در پرشين لاگ)

وهمه دوستان اديب و مودب وجنتل من به همراه بانوان فرهيخته و پاك وبلاگ، حصار و سد مجازي بودن را

شكستيم.

ما اين گروه صلح دوست اين ادمهاي وب زده هرجا كه باشيم با هم خواهيم بود.

ومن خيلي خوشحالم  تنها نگراني من ترس از اينده است. ترس از اينكه ايا بموقع پول دار خواهم شد
ايا من توانايي خوشبخت نمودن عسل را دارم؟

اقاي نويد ازاد منش وبلاگ قلندر پرشين بلاگ مرا برايم تنظيم نموده http://gkalandar.persianblog.com/

چنانچه باز هم با هم هم فكر و هم دل باشيم خواهيم توانست پرشين لاگ ر ادوباره اكنده از مهر وصفا نماييم.

مي خواهم باز هم رژيم بگيرم بايد روغن وچربي را از برنامه غذايي حذف نمايم.

از گردهمايي توت فرنگي تا كنون ۴۰۰ ساعت و خورده اي كارت اينترنت مصرف كرده ام
وهمين مقدار هم دوستان از اكانتم مصرف كرده اند. شركتي كه از ان اكانت تهيه كرده بودم

بدنبال بهانه اي است تا قراردامان را فسخ نمايد.
ديروز در پر ترافيك ترين زمان پرشين لاگ هيچ كس در سايت نبود و ۶۰ وچند نفر بصورت بازديد كننده حضورداشتند.

در گردهمايي حرف هاي شيريني از زبان فرهاد خواهيد شنيد.

يك قطعه بسيار زيباي ادبي دارم كه بخاطر طولاني بودن ان را در وبلاگ نمي نويسم

يكي از اشعار اقاي احمد عزيزي را  كه در ماه هاي نخست وبلاگ نويسيم در وبلاگ فرسان نوشته بودم

را ممكن است در اين وبلاگ بنويسم .

ودرپايان از دوستاني كه لينك انها را در وبلاگ نگذاشته ام پوزش مي خواهم فكر مي كنم

اقاي مصطفي (اواره جان) بتواند وبلاگ مرا هم مانند وبلاگ خودش درست نمايد و شايد انطوري بشود لينك هاي بيشتري در وبلاگ نهاد.

تا پست بعدي كه تصاوير زيبا ودرخورپيدا كنم و شما از من درخواست كنيد تا بي خيال

بلندي پست ها شوم و يك پست بسيار بلند در وبلاگ بگذارم همه شا را به خداوند بزرگ ميسپارم.


ماچ ماچ ماچ تا روز ديدار.

 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

یاران قدیمی و یاران جدیدی

اگر بگویم می خواهم برایتان داستان بنویسم اقای ترانه سرا

جناب سعید کریمی خواهد گفت کی گفته اینها داستان است؟

و سخنانی شبیه به این نوشته ودرس شیرین نقد وبلاگی را با صدای

دل نشینش در گوشهایمان تداعی می شود.

 برتولت برشت میگوید: نمایشنامه نویسی جدید، که با خیال راحت به کار خود ادامه میداد تمام فنون سخنوری را به کار گرفت تا به این تئاتر بفهماند که باید خود را یکسره و از بن دگرگون کند اما تئاتر این سخنان را به گوش نگرفت، اگر به دنبال پاسخ سئوال اصلی هستیم باید آن را در دو موضوع قالب و مضمون در قصه جستجو کنیم.در شیوه شکل گیری قصه نوعا به دنبال پی یافت قالب بوده اند تا موضوع.


من هم که دانش این کار را ندارم .وجز سکوتی معنی دار کاری نتوانم کرد

پس وبلاگی را که درد نمی کند نمی نویسند.

گر بخواهم با شعری دزدی از وبلاگ های بیشمار فارسی پستی زده

و نظری بکف ارم هم به حس کیبورد فرسایی نپاسخیده ام.

شما بودید چکار می کردید؟

می دانستم که شماتا کنون درچنین وادیی  مانند تشنه در بیابان

گیر نکرده اید .تازه واردی هم خودش بلایی است اسمانی.

باید مراقب کسانی که که با کیبورددرازی های تو اشنا نیستند باشی.

همه اینها یک طرف ذخیره کردن وبلاگ های انگشت شمار خود

و برادران و دوستان یک طرف.گرداوری نظرات یک طرف.

درست حدس زده اید من یک نت زده هستم وممکن است تا

پایان اکانتم در قید نت بمانم.

اما چون بلکه زیرا پرانتز باز کروشه بسته رادیکال منهای مثبت

وهزاران نشانه ریاضی و دستوری و فعل وصفت و واژه دیگر

وبجان حنادختری که درمزرعه کار می کرد و پاریکال و تام وجری گرفته تا

هاج زنبورعسل اگر متوجه شدی که این اولین و اخرین بار کوته نویسی

وخود سانسوری است که شدید وگرنه بعد از این من وپست های

هزار جمله ای به شیوه دیرین در خدمت نهضت وبلاگ نویسی خواهیم بود.

 

      

   

 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 3:4 قبل از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

اوه مای هرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  | 

درود

بخودم وبه دوست ارجمندم امیدوار و به همه شما که به اینجا

خواهید امد خوش آمد می گویم.

 

امروز یکی از بزرگ ترین روز های زندگی من است

همیشه ان را بیاد خواهم داشت

من می نویسم پس هستیم

من هرگز بی چاره نبوده و نیستم. من برای نوشته های

شما ارزش قائل هستم و هرگاه نوشته ای را بخوانم

نظرم رابه نویسنده انتقال خواهم داد.

زندگی شاید بنظر عده ای زیبا باشد و بنظر عده ای نازیبا

وزشت.

اما من تلاش می کنم زیبا کنم زندگی را.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط هوشیاری که درمیان مست ها بنشسته است  |